یک نفس با ما نشستی خانه بوی گل گرفت
سفارش تبلیغ

گوشی سه سیم کارته با تلویزیون
کتابخانه های ایران
 
قالب وبلاگ

ماه رمضان، ماه انس با خدا و مناجات‌های شبانه است. در این فکر بودم که مناجاتی از یکی از شاعران تقدیم شما بکنم که یادم افتاد چند سال پیش خودم یک مناجات منظوم نوشتم. در رجب سال 90، به اتفاق تنی چند از دوستان، در مسجد جامع تسوج ـ که یکی از مساجد تاریخی و فوق‌العاده زیبای استان است ـ توفیق اعتکاف داشتیم. طبق معمول، دوستان قصد ریاضت دادن به گوش‌های خود داشتند و از من می‌خواستند که پیش از سحر، مناجاتی بخوانم. من هم اوامر دوستان را اجابت می‌کردم و برخی از مناجات‌هایی را که از حفظ داشتم، می‌خواندم. روز پانزده رجب به ذهنم خطور کرد که خودم نیز مناجاتی بسرایم. فی‌الحال قلم و کاغذی در دست گرفتم و گوشه‌ای خزیدم و حاصل آن این مناجات چهارده بیتی شد که به محضر چهارده معصوم تقدیم نمودم. این مناجات به لطف خدا، در همان سال، در جشنواره شعر آیینی استان که سازمان تبلیغات اسلامی استان آذربایجان شرقی برگزار کرده بود، حائز رتبه برتر شد.

مناجات اربعه‌عشریه

«مناجات چهارده‌بیتی تقدیم به چهارده معصوم»

صبح آچیلیب من‌ده مین امیدیلن

درگهیوه گلمیشم ای ربّ من

گلمیشم ایندی قاپونی آچ منه

قول‌لوق ائدیم بیر نچه گون من سنه

گلمیشم ایندی بو سینیق قلبیلن

روحیمی آزاد ائده‌سن حبس‌دن

گلمیشم آماده دیدار اولام

بلکه سنین حجتیوه یار اولام

ای منی مندن آییران، هارداسان؟

ای منی مهمان چاغیران، هارداسان؟

آچ قاپونی ایندی قوناق گلمیشم

سندن اوتور دونیانی ترک ائتمیشم

آچ قاپونی گر چه که نالایقم

اما سنین وصلیوه چوخ شایقم

توت الیمی قویما هبوط ایلیم

ورطه عصیانه سقوط ایلیم

توت الیمی روحیمی آباد ایله

آل منی مندن ئوزون آزاد ایله

آل منی آلِ‌ علی‌یَه قُول ایله

یوخسا منی زندگی‌دن سال چوله

دنیانی آلِ ‌علی‌سیز نیلورم؟

مهرین اونون مین جهانا وئرمه‌رم

آلِ ‌علی‌دن سورا هر نیلورم

دنیادا بیر جاذبه من گورمورم

کاش گله منتقم فاطمه

تئزلیقیلان عزم ظهور ایلیه

منده یِتَم محضرینه فیض آلام

مقدمینه «آتشی» قوربان سالام


[ یکشنبه 93/4/15 ] [ 12:33 عصر ] [ نوروز امینی ] [ دیدگاه شما () ]

این روزها فصل نقل و انتقال در شهر ماست، ما هم خواستیم که در این ایام خانه‌مان را عوض کنیم، ولی هر چه گشتیم جایی مناسب پیدا نکردیم از بس که خانه گران شده است؛ این شعر رو از همشهری‌ام جناب یالقیز که مناسب حال بود، به یاد آوردم که تقدیم می‌کنم:

مفلسی پشتک زنان آید به ایران غم مخور

خانه احسان شود از بیخ ویران غم مخور

ای دل مسکین که دایم فکر مسکن می‌کنی

حتماً این مشکل شود بعد از تو آسان غم مخور

گر چنین گردد زمانه می‌کنی بر تن کفن

خاک بر سر می‌شوی ای زار و نالان غم مخور

چرخ گردون گرچه پنچر شد چو دور ما رسید

دایماً پنچر نماند چرخ دوران غم مخور

در خیابان با خیال خانه چون گردی خمار

گر گرفتت شحنه با صد گونه بهتان غم مخور

گرچه منزل هست نایاب و گران این روزها

عاقبت آن هم شود ارزان چو انسان غم مخور

بانک اگر با بیست و شش درصد دهد وامی به تو

کارمزد است آن نه بهره، ای مسلمان غم مخور

وادی رحمت[1] تو را باشد سرایی امن و دنج

این پریشانی رسد آنجا به پایان غم مخور

حافظ شیرین سخن، آن رند شوخ خوشمرام

این غزل را بهر تو کرده است عنوان غم مخور

«هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب

باشد اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور»

یالقیزا در خواب و بیداری و صبح و ظهر و شام

تا بود وردت دلار و مارک و تومان غم مخور

 



[1]. گورستانی در تبریز.


[ پنج شنبه 92/12/15 ] [ 9:22 عصر ] [ نوروز امینی ] [ دیدگاه شما () ]

مناجات زیر یکی از بهترین اشعار شاعر شیرین‌سخن آذرستان، هوشنگ جعفری است که به حضورتان تقدیم می‌کنم:

من ایله سنم، سن من؛ بو جان دولودور سن‌لن

باشدان باشا باخدیقجا، انسان دولودور سن‌لن

سن سوره‌ده باشلاندین، هر آیه‌ده داشلاندین

ای نور سماواتی، قرآن دولودور سن‌‌لن

سن ایسته‌مه‌سه‌ایدین کی، من شعره جالانمازدیم

مندن غزل ایستیرسن، دیوان دولودور سن‌لن

ان آغجا بولودلاردان، دونیانی چیچک‌لندیر

گوز گورمه‌دیگین گورسون، هر یان دولودور سن‌لن

هر گول کی عطیر ساچدی، سن ترله‌دین اوستونده

بال بارداغی تک کونلوم، شان شان دولودور سن‌لن

من بیر گئجه خلوتده عرفانی سوکوب توکدوم

مین‌بیر گوز آچیب گوردوم، عرفان دولودور سندن

«سین» سورده‌دی، «ب» بسمل، «ح» حمد، «الف» الرحمن

«نون» نور مشعشعدور، سبحان دولودور سن‌لن

گول قوی گوله‌شیندن بو، وورغونلار ایشقلانسین

آچغین سحر آخشامدان، دان دان دولودور سن‌لن

چک اوستومه بیر پرده، قوی عیبیمی گیزله‌تسین

سن رحمیده عمان‌سان، رحمان دولودور سن‌لن

من‌لیک منی بوغموشدی، سس گلدی اوزاقلاردان

اوز توپراقا قوی شاعر، ایران دولودور سن‌لن


[ جمعه 92/12/2 ] [ 1:23 صبح ] [ نوروز امینی ] [ دیدگاه شما () ]

در ادبیات فارسی مرثیه‌های بسیاری وجود دارد که هر کدام از زاویه‌ای به ماجرای عاشورا و حوادث آن نگریسته‌اند. نقطه اشتراک بیشتر این مرثیه‌ها، مظلومیت اهل‌بیت است، اما مرثیه گنجینه الاسرار عمان سامانی چیز دیگری است. او در پی نشان دادن مظلومیت اهل‌بیت نیست، بلکه می‌خواهد عشقبازی امام حسین را با پروردگار جهان به زیباترین شکل ممکن ارائه دهد. اوج این عشقبازی در مرثیه‌ای که برای حضرت علی‌اکبر سروده است، متجلی است؛ برای فهم این مطلب، مطالعه این مرثیه از هر توضیحی رساتر است:

اکبر آمد العطش گویان ز راه

از میان رزمگه تا پیش شاه

کای پدر جان از عطش افسرده‌ام

می ندانم زنده‌ام یا مرده‌ام

این عطش رمز است و عارف واقف است

سر حق است این و عشقش کاشف است

دید شاه دین که سلطان هداست

اکبر خود را که لبریز از خداست

عشق پاکش را بنای سرکشیست

آب و خاکش را هوای آتشیست

شورش صهبای عشقش در سر است

مستی‌اش از دیگران افزون‌تر است

اینک از مجلس جدایی می‌کند

فاش دعوی خدایی می‌کند

مغز بر خود می‌شکافد پوست را

فاش می‌سازد حدیث دوست را

محکمی در اصل او، از فرع اوست

لیک عنوانش خلاف شرع اوست

پس سلیمان بر دهانش بوسه داد

اندک اندک خاتمش بر لب نهاد

مهر، آن لب‌های گوهر پاش کرد

تا نیارد سر حق را فاش کرد

«هر که را اسرار حق آموختند

مهر کردند و دهانش دوختند»

گفت: کای فرزند مقبل آمدی

آفت جان رهزن دل آمدی

کرده ای از حق تجلی ای پسر

زین تجلی فتنه‌ها داری به سر

راست بهر فتنه قامت کرده‌ای

وه کزین قامت، قیامت کرده‌ای

نرگست با لاله در طنازی است

سنبلت با ارغوان در بازی است

از رخت مست غرورم می‌کنی

از مراد خویش دورم می‌کنی

همچو چشم خود ز قلب من متاز

همچو زلف خود پریشانم مساز

حائل ره مانع مقصد نشو

بر سر راه محبت، سد نشو

پشت پا بر ساغر حالم مزن

نیش بر دل، سنگ بر بالم مزن

نیست اندر بزم آن والا نگار

از تو بهتر گوهری بهر نثار

هر چه غیر از اوست سد راه من

آن بت است و غیرت من، بت شکن

جان رهین و دل اسیر چهر توست

مانع راه محبت، مهر توست

چون تو را او خواهد از من رونما

رونما شو جانب او رو نما

بیش از این بابا دلم را خون مکن

زاده لیلا مرا مجنون مکن

گه دلم پیش تو گاهی پیش اوست

رو که با یک دل نمی‌گنجد دو دوست


[ چهارشنبه 92/8/22 ] [ 10:58 صبح ] [ نوروز امینی ] [ دیدگاه شما () ]

با سلام

پیشاپیش سال نو را به همه خوانندگان عزیز وبلاگ ادبستان تبریک عرض می کنم. این غزل زیبای سعدی را هم به عنوان شادباش تقدیمتان می‌دارم. امیدوارم لذت ببرید.

برآمد باد صبح و بوی نوروز

به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال و همه سال

همایون بادت این روز و همه روز

چو آتش در درخت افکنده گلنار

دگر مجمر منه، آتش میفروز

چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست

حسد گو دشمنان را دیده بردوز

بهاری خرمست ای گل کجایی؟

که بینی بلبلان را ناله و سوز

جهان بی ما بسی بودست و باشد

برادر جز نکونامی میندوز

نکویی کن که دولت بینی از بخت

مبر فرمان بدگوی بدآموز

منه دل بر سرای عمر، سعدی

که بر گنبد نخواهد ماند این گوز

دریغا عیش اگر مرگش نبودی

دریغ آهو اگر بگذاشتی یوز


[ چهارشنبه 90/12/24 ] [ 3:19 عصر ] [ نوروز امینی ] [ دیدگاه شما () ]

سال 83 شعری به نام «سوتک» را در وبلاگم گذاشتم که اگر به آرشیو وبلاگ مراجعه کنید، می‌تونید اون رو ببینید. اونجا من عرض کرده بودم که این شعر از آقای موسوی اهری است و سندش هم کتاب آقای حکیمی بود. بعد از انتشار اون مطلب چند تا از دوستان، از جمله مدیر محترم پارسی بلاگ، ضمن پیام‌های محبت‌آمیز خود اظهار داشتند که این شعر از آقای دکتر شریعتی است ‌تا اینکه چند وقت پیش متوجه شدم که دو تن از خوانندگان محترم وبلاگ، به نام‌های آقایان حمید و ساسان، در پیام‌هایی جداگانه، مطلبی رو برایم فرستاده‌اند که به این مسئله مربوط می‌شود. من، ضمن تشکر از این دوستان، عین مطلب این دو بزرگوار را، با اندکی تصرف و تلخیص، به محضر شما عزیزان تقدیم می‌کنم. دوستانی که می‌خواهند متن کامل این مطلب رو بخونند، می‌توانند به صفحه نظرات مقاله سوتک مراجعه کنند.

کتابی با عنوان «سوتک» در سال 1365 به چاپ رسیده است که در آن مجموعه اشعار «سید مرتضی موسوی» گرد آمده است. نخستین شعر این مجموعه، که با مقدمه یحیی شیدا به چاپ رسیده است،‌ «سوتک» نام دارد و همان شعری است که منسوب به دکتر علی شریعتی است که در پشت جلد اولین چاپ کتابهای شریعتی در ایران آمده ‌بود و اشتباهاً به نام او شناخته شده است.  

آن‌گونه که در مقدمه این اثر آمده است، سید مرتضی موسوی فرزند سید قاسم در 4 آذرماه 1321 در روستای «رشت‌آباد قدیم»، از توابع شهرستان اهر، دیده به جهان گشوده است. وی تحصیلات ابتدایی را در زادگاه خود و متوسطه را در اهر به اتمام می‌رساند و در ادامه از دانشسرای تبریز فارغ‌التحصیل می‌شود و به شغل معلمی روی می‌آورد. اشعار او در روزنامه‌های کیهان، اطلاعات، مجله جوانان و عصرتبریز به چاپ می‌رسیده است. آثار انتقادی او باعث برانگیختن خشم صاحبان قدرت می‌شود؛ به طوری که توسط ساواک جهمنی دستگیر، شکنجه و زندانی می‌شود و عاقبت در 16 تیرماه 1354 به حیات پرماجرای خود خاتمه می‌دهد.

افراد بسیاری اذعان کرده‌اند که شعر «سوتک» از آنِ شریعتی نیست و اعلام می‌کنند که نمی‌دانند از آن کیست؟ امیدوارم این شعر معروف به نام شاعر آن بازشناخته شود.

سوتک

نمی‌دانم پس از مردن چه خواهم شد؟

نمی‌خواهم بدانم کوزه‌گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت؟

ولی بسیار مشتاقم که ازخاک گلویم سوتکی سازد.

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

که او یکریز و پی‌درپی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان آشفته و آشفته‌تر سازد

بگیرد او بدین ترتیب، تاوان سکوت و انتقام اختناق مرگبارم را

 

شعری دیگر از مرتضی موسوی اهری

سرود سروها

در باغ، های و هوی غریبی فتاده است

از هر طرف صدای تبر می‌رسد به گوش

و چرخ سفله

سینه خورشید خویش را

با دشنه کسوف از هم دریده است!

در اختناق باغ نفس بند می‌شود

گویی که بامداد قیامت رسیده است

اینک پرندگان باغ

با بال‌های خسته خود بر فراز باغ

پرواز می‌کنند

و با زبان خود که همان بی‌زبانی است

هر دم هزار همهمه آغاز می‌کنند!

از هر طرف صدای تبر می‌رسد به گوش

و خورشید با آن‌ همه جلالت و حشمت

در زیر چکمه‌های کسوف آرمیده است

بانگی بلند

در کوه‌ها و افق‌های دوردست

می‌پیچد، هولناک

باید ز سروهای باغ

حتی یکی به جا نگذاریم هر کجاست.


[ شنبه 89/12/28 ] [ 1:46 عصر ] [ نوروز امینی ] [ دیدگاه شما () ]

یک نفس با ما نشستی، خانه بوی گل گرفت

خانه‌ات آباد؛ کاین ویرانه بوی گل گرفت

از پریشان گویی‌ام، دیدی پریشان‌خاطرم

زلف خود را شانه کردی، شانه بوی گل گرفت

پرتو رنگ رخت، با آن گل‌افشانی که داشت

در زیارتگاه دل، پروانه بوی گل گرفت

لعل گلرنگ تو را تا ساغر و می بوسه زد

ساقی‌ اندیشه‌ام، پیمانه بوی گل گرفت

عشق‌ بارید و جنون گل کرد و افسون خیمه زد

تا به صحرای جنون افسانه بوی گل گرفت

از شمیم شعر شورانگیز «آتش»، عاشقان!

ساقی و ساغر، می‌ و میخانه بوی گل گرفت


[ پنج شنبه 89/12/12 ] [ 1:14 عصر ] [ نوروز امینی ] [ دیدگاه شما () ]

باعرض تبریک به مناسبت اعیاد مبارک رجبیه و شعبانیه؛ از آنجا که این ایام مقارن با میلاد یگانه منجی عالم بشریت حضرت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است امروز تصمیم دارم شعری در مورد میلاد ایشان محضرتان تقدیم کنم. من این شعر را چند سال قبل در شب نیمه شعبان سروده‌ام.

یار آمده

یاران بشارت بر شما، کاین سرو بستان آمده
بلبل بخوان آوازها، گل در گلستان آمده

 ساقی بده پیمانه‌ای، در کنج هر ویرانه‏ای
برپا شده هنگامه‌ای؛ چون جان جانان آمده

مطرب بزن شور و نوا، چنگی حزین در بوعطا
بنواز زیرا یار ما، این ماه تابان آمده

دیوانه گشتند عاقلان، از شوق آن ابرو کمان
گویا که ماه از آسمان، در جمع انسان آمده

ساقی ز می پر کن قدح، بر اهل مجلس می بده
یعقوبیان را مژده ده، یوسف به کنعان آمده

صوفی رها کن خرقه را، از دیر و مسجد اندر آ
باز آ بیا در جمع ما، کاین عین ایمان آمده

زیباتر از این گل کجا؟ هان بهتر از این گل کجا؟
خوشبوتر از این گل کجا؟ کاین گل ز رضوان آمده

ای گل سلامت می‌کنم، با خون طهارت می‌کنم
خود جان نثارت می‌کنم، عشقت به قرآن آمده

گفتم چو در کویت رسم، شرح فراقت سر کشم
حالا چه گویم مهوشم؟ هجران به پایان آمده

«آتش» مزن بر سر دگر، اینک ز یار آمد خبر
خیز و ببین جانی دگر، در جسم بی جان آمده

برپا شده هنگامهای، یاران عجب برنامه‌ای
هر عاشق دیوانه‌ای، در کوی جانان آمده


[ چهارشنبه 84/6/30 ] [ 9:33 صبح ] [ نوروز امینی ] [ دیدگاه شما () ]

استاد فریدون مشیری یه شعری داره که من این شعرو خیلی زیاد دوست دارم راستش هر وقت می خونمش یه جورایی دلم دستکاری میشه. شعرش راجع به بهاره و من بد ندیدم که در این ایام پر طراوت بهار اونو تقدیم کنم به تمام هموطنانم: 

خوش به حال غنچه های نیمه باز

بوی باران بوی سبزه بوی خاک

شاخه‌های شسته باران خورده خاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگهای سبز بید

عطر نرگس رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می‌رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار!

خوش به حال چشمه‌ها و دشتها

خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها

خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز

خوش به حال دختر میخک که می‌خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب!

ای دل من گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی‌پوشی به کام

باده رنگین نمی‌بینی به جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که می‌باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ 


[ دوشنبه 84/1/22 ] [ 8:41 عصر ] [ نوروز امینی ] [ دیدگاه شما () ]

اگر اهل عشق و عاشقی هستید، این غزل را به دقت بخوانید، حتماً لذت می‌برید:

شب همه بی تو کار من، شکوه به ماه کردن است

روز ستاره تا سحر، تیره به آه کردن است

متن خبر که یک قلم ،بی تو سیاه شد جهان

حاشیه رفتنم دگر ، نامه سیاه کردن است 

چون تو نه در مقابلی، عکس تو پیش رو نهم

این هم از آب و آینه خواهش ماه کردن است

ای گل نازنین من، تا تو نگاه می کنی

لطف بهار عارفان، در تو نگاه کردن است

لوح خدانمایی و آینه تمام قد

بهتر از این چه تکیه بر، منصب و جاه کردن است؟

ماه عبادت است و من با لب روزه دار از این

قول و غزل نوشتنم، بیم گناه کردن است

لیک چراغ ذوق هم این همه کشته داشتن

چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه کردن است

من همه اشتباه خود جلوه دهم که آدمی

از دم مهد تا لحد، در اشتباه کردن است

غفلت کائنات را جنبش سایه ها همه

سجده به کاخ کبریا، خواه نخواه کردن است

از غم خود بپرس کو با دل ما چه می کند؟

این هم اگرچه شکوه شحنه به شاه کردن است

عهد تو (سایه) و (صبا) گو بشکن که راه من

رو به حریم کعبه (لطف اله) کردن است

گاه به گاه پرسشی کن که زکات زندگی

پرسش حال دوستان گاه به گاه کردن است

بوسه تو به کام من ،کوهنورد تشنه را

کوزه آب زندگی توشه راه کردن است

خود برسان به شهریار، ای که در این محیط غم

بی تو نفس کشیدنم، عمر تباه کردن است


[ جمعه 83/9/27 ] [ 10:41 صبح ] [ نوروز امینی ] [ دیدگاه شما () ]


.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موسیقی وبلاگ
ابزارهای مفید
تماس با ما
استخاره آنلاین با قرآن کریم


Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت

آمار بازدید


بازدید امروز: 19
بازدید دیروز: 68
کل بازدیدها: 102289